" به نام تنها کسی که در زیر باران پشت سرم قدم میزد... "


یعقوب ندید که یوسف را در چاه می اندازند، فقط لباس خونیش را دید.


و پس از نابینایی، دیگر آن را هم ندید.

می دانست زنده است، فقط دلتنگ بود.

ندید که در بازار می فروشندش..

ندید کسی سنگ بزند...

یا با خیزران...

زینب اما دید...

آنهایی را که یعقوب، فقط شنیده بود.


منبع


ماتی طلا