"آیا نباید دق کرد...؟؟؟؟"
"به نام تنها کسی که در زیر باران پشت سرم قدم میزد..."
خانوم جوونی که توی کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد،میخواست چکمه های بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت!بعد از کلی زحمت،بچه رو بغل میکنه و میذاره روی میز، بعد روی زمین... و بالاخره با هزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ...
هنوز آخیش گفتنش
تموم نشده بود که بچه میگه این چکمه ها لنگه به لنگه است!
خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته،هرچه تونست کشید تا بالاخره بوت های تنگ رو یکی یکی از پای بچه
درآورد!
و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه و با فشار زیاد بالاخره موفق شد که بوت ها رو پای این کوچولو بکنه،که یهو بچه گفت این بوت ها مال من نیست!
خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار مصیبتی بزرگ گریبانگیرش شده و با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم...
دوباره با زحمت بیشتر بوت های بسیار تنگ رو در آورد.
وقتی تمام شد پرسید خب حالا بوت های تو کدومه؟
بچه گفت همین ها!بوت های برادرمه ولی مامانم گفت
اشکالی نداره میتونم پام کنم....!
مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی
خودش رو حفظ کنه و دوباره همون بوت ها رو که به
پای بچه نمیرفت به پای اون کرد!
یک آه طولانی کشید و بعد گفت:
خب حالا دستکش هات کجان؟توی جیبت که نیستن.
بچه گفت توی بوت هام بودن دیگه!!!!!
ماتی طلا
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۵ ساعت 1:4 توسط ف.جالوی نژاد(فاطی طلا و ماتی طلا)
|














سلام به همه ی کسایی که دوستمون هستن و کسایی که قراره دوستمون بشن....